تبليغاتX
قاصدک


قاصدک

ابتکاری نوین در نظام آموزشی کشور: "طرح علمی پژوهشی قاصدک"



سلام !این جانب یک نویسنده ی ناشی وبلاگ در تلاشم تا بتوانم برای دومین بار شما عزیزانی که در اردو نبودید یا بودید، اما در آن زمان بدنتان داغ بوده وچیزی احساس نکردید را از سرگذشتش با خبرسازم :

 درماه مبارک رمضان با تلاش اعضای قاصدک بنا شد تا به اردویی برای آشنایی بیشتر با این پدیده ی توپ (قاصدک) برویم. روز 4شنبه بود .بچه ها بعد از اتمام کلاسها و خواندن نماز به قصد ترک مدرسه به راه افتادند.وقتی به اتوبوس رسیدیم بعضی از بچه ها از هیجان سعی داشتند که به مدرسه برگردند اما اشتباه نکنید فقط ذوق زده شده بودند.خلاصه در حالی که هنوز هم در شک به سر می بردیم سوار اتوبوس شدیم .در راه آهنگ ، آواز و شعر(مجاز)خوندیم و کلی هم حرف(مجاز) زدیم وبعد بعضی ها هم خوابیدند   ( فکر میکنم خواب مجاز دیدند). خلاصه بالاخره رسیدیم به محل مقرر. همگی وسایلمان رو گذاشتیم . تا یه کم استراحت کنیم که خانم محمدی با سخنان زیبا محفل را گرم کردند(کم مونده بود جزغاله شیم)در مورد قاصدک و اهدافش برایمان گفتند تا اینکه استاد کارگاه اومدند. و بدین ترتیب اولین کارگاه سال اولی ها با موضوع نقاشی پرتره آغاز شد. زیاد به معلوماتتون فشار نیارید این اسمی که گفتم جزء مجهولات هست. خودم هم نمیدونم اسمشو درست تایپ کردم یا نه .فکر کنم همون نقاشی از دکه دهن خودمونه ،البته با کلاسش. خلاصه عکس یه پیرمرد (مجاز) رو نقاشی کردیم و کارگاه تموم شد .اکثر بچه ها راضی بودند. بعد از کمی استراحت کردن با بچه ها 2 گروه شدیم و وسطی بازی کردیم . جاتون خالی نبود آخه ما باختیم.البته با ناداوری.بعد هم دور هم جمع شدیم و با هم از مجله ی میلاو خوندیم و کلی خندیدیم(زیر پوستی).بعد هم مسابقه گذاشتیم و من هم برنده شدم .این مسابقه تلفات هم داشت.خلاصه زمان گذشت و سر اذان شد همگی  به سمت شیر آبها کمین کرده بودیم.طفلکی کارکنان آنجا فکر کرده بودند قصد جونشون رو داریم اونها هم پناه گرفته بودند .تا اینکه اذان گفتند. اذان گفتن یه طرف سیراب گشتن ما هم از آب چاه یه طرف. بعد هم افطار کردیم وشام هم خوردیم .نمیگم شامش چی بود تا دلتون نخواد. بهمون جوشن کبیر هم هدیه دادند. این دفعه دیگه دلتون بخواد. بعد از شام کارگاه دوم ،نجوم شروع شد .با این کارگاه بیشتر حال کردیم ولی آخرش ،آرتروز گردن گرفتیم. .با اتمام این کارگاه سوار اتوبوس شدیم .قبل از سوار شدن هم نمیدونم چرا بچه ها باز هم هیجان زده شده بودند ومیخواستند بمونند.

خلاصه با هر مکافاتی که بود به مدرسه رسیدیم .ساعت حدود 10 بود.

خب این بود شرحی از اردو .امیدوارم به خاطر تاخیر منو ببخشید .اگر هم بد نوشتم هم معذرت. هر چی بود این خاطره در قلب شما و اینترنت ثبت شد .

به یاد اون جمله ای که آخر جوشن کبیرمون نوشته شده بود : به یاد آن روزی که دور هم بودیم و قاصدکمان بزرگتر شد.

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:1 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin