درباره ...
|
|
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
مرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
جستجو گر
طراح قالب
آشنایی با قاصدک ( )
سلام !این جانب یک نویسنده ی ناشی وبلاگ در تلاشم تا بتوانم برای دومین بار شما عزیزانی که در اردو نبودید یا بودید، اما در آن زمان بدنتان داغ بوده وچیزی احساس نکردید را از سرگذشتش با خبرسازم :
درماه مبارک رمضان با تلاش اعضای قاصدک بنا شد تا به اردویی برای آشنایی بیشتر با این پدیده ی توپ (قاصدک) برویم. روز 4شنبه بود .بچه ها بعد از اتمام کلاسها و خواندن نماز به قصد ترک مدرسه به راه افتادند.وقتی به اتوبوس رسیدیم بعضی از بچه ها از هیجان سعی داشتند که به مدرسه برگردند اما اشتباه نکنید فقط ذوق زده شده بودند.خلاصه در حالی که هنوز هم در شک به سر می بردیم سوار اتوبوس شدیم .در راه آهنگ ، آواز و شعر(مجاز)خوندیم و کلی هم حرف(مجاز) زدیم وبعد بعضی ها هم خوابیدند ( فکر میکنم خواب مجاز دیدند). خلاصه بالاخره رسیدیم به محل مقرر. همگی وسایلمان رو گذاشتیم . تا یه کم استراحت کنیم که خانم محمدی با سخنان زیبا محفل را گرم کردند(کم مونده بود جزغاله شیم)در مورد قاصدک و اهدافش برایمان گفتند تا اینکه استاد کارگاه اومدند. و بدین ترتیب اولین کارگاه سال اولی ها با موضوع نقاشی پرتره آغاز شد. زیاد به معلوماتتون فشار نیارید این اسمی که گفتم جزء مجهولات هست. خودم هم نمیدونم اسمشو درست تایپ کردم یا نه .فکر کنم همون نقاشی از دکه دهن خودمونه ،البته با کلاسش. خلاصه عکس یه پیرمرد (مجاز) رو نقاشی کردیم و کارگاه تموم شد .اکثر بچه ها راضی بودند. بعد از کمی استراحت کردن با بچه ها 2 گروه شدیم و وسطی بازی کردیم . جاتون خالی نبود آخه ما باختیم.البته با ناداوری.بعد هم دور هم جمع شدیم و با هم از مجله ی میلاو خوندیم و کلی خندیدیم(زیر پوستی).بعد هم مسابقه گذاشتیم و من هم برنده شدم .این مسابقه تلفات هم داشت.خلاصه زمان گذشت و سر اذان شد همگی به سمت شیر آبها کمین کرده بودیم.طفلکی کارکنان آنجا فکر کرده بودند قصد جونشون رو داریم اونها هم پناه گرفته بودند .تا اینکه اذان گفتند. اذان گفتن یه طرف سیراب گشتن ما هم از آب چاه یه طرف. بعد هم افطار کردیم وشام هم خوردیم .نمیگم شامش چی بود تا دلتون نخواد. بهمون جوشن کبیر هم هدیه دادند. این دفعه دیگه دلتون بخواد. بعد از شام کارگاه دوم ،نجوم شروع شد .با این کارگاه بیشتر حال کردیم ولی آخرش ،آرتروز گردن گرفتیم. .با اتمام این کارگاه سوار اتوبوس شدیم .قبل از سوار شدن هم نمیدونم چرا بچه ها باز هم هیجان زده شده بودند ومیخواستند بمونند.
خلاصه با هر مکافاتی که بود به مدرسه رسیدیم .ساعت حدود 10 بود.
خب این بود شرحی از اردو .امیدوارم به خاطر تاخیر منو ببخشید .اگر هم بد نوشتم هم معذرت. هر چی بود این خاطره در قلب شما و اینترنت ثبت شد .
به یاد اون جمله ای که آخر جوشن کبیرمون نوشته شده بود : به یاد آن روزی که دور هم بودیم و قاصدکمان بزرگتر شد.
+
نوشته شده توسط
قاصدک در
یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت
22:1
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by ghasedakefarhang |