درباره ...
|
|
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
مرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
جستجو گر
طراح قالب
يه حرف ققققققققققشنگتر ( )
امروز از اون روزهاي زندگيم بود كه فكر مدرسه ولم نمي كرد. به كسي ربطي نداره ولي شله زرد (شعله يا شله؟؟) پخته بوديم. به خانواده پيشنهاد دادم بياريمش مدرسه واسه اين پيش هاي مظلوم. ولي مدرسه تعطيل بود و مثل هر سال همسايه ها به فيض رسيدن.
افتاده بودم به وبلاگ گردي و هركاري كردم به اينجا سر نزنم نشد. به ويژه وقتي نظرات جديد دوستان رو خوندم!!!!
مي خوايم حال و هواي وبلاگ رو از اون رسميت خاص خارج كنيم و توش حرفهاي متنوع بزنيم. واسه همين قديم تر ها وقتي مي نوشتم دوست نداشتم اسمم پايين نوشته ها باشه ولي حالا كه ديگه همه مي دونن بذار خودمم اعتراف كنم:
آره...من ماجده ام. اسمي كه شايد تو نا خود آگاه بچه هاي فرهنگ به عنوان يه موجود بيكار با كلي دل خوش و يه عالمه اميد واهي و كلي حرف هاي ديگه كه روم نمي شه بگم شناخته مي شه! (خجالت بكشيد از اين نا خود آگاه پرروتون! حالا من هيچي نميگم!)
نه نه! اشتباه نكنيد! اينجا رو با دفتر خاطرات روزانه ام اشتباه نگرفتم! من احساس مي كنم ما در مورد بعضي چيزها خيلي كم بلند حرف مي زنيم. چقدر بده كه بعضي چيزها اينقدر قدرت دارن كه جرأت ما رو سركوب كنن و حرف هامون رو تو گلومون به حبس ابد گرفتار كنن. آخه مي دونيد؟ حرفي كه حبس مي شه درست مثل يه آدم محكوم به ابد ديگه به طريق مسالمت آميز و حسابي از دهن در نمي آد. بلكه اگه يه روزي تو خيابون ببينيمش باس مطمئن باشيم كه فرار كرده. خيلي از حرف هاي بچه ها تو فرهنگ و فر هنگ ها و دانشگاه ها و جامعه از دهنشون در نمي آد بلكه فرار مي كنه...
بديش اينه كه حرفي كه فرار مي كنه حرف نيست! عقده ست! اعتراضه! دعواست! فحشه! باز بگم؟
منم يه زماني اينطوري بودم. نمي خوام بگم كه الآن كلي بهتر از بقيه ام ولي بايد بگم كه الآن شده به زور حرفامو از گلوم پرت كنم بيرون نمي ذارم هيچ كدومشون به اين عاقبت شوم گرفتار بشن. اگه تا حالا يه بار با دقت نگاه كرده باشي بهم اينو تصديق مي كني. البته من خودم اينو از دوستام ياد گفتم و اونا از دوستاشون و الآن آدم هاي زيادي مثل ما هستن حتي تو فرهنگ و لي تعدادشون در مقابل اون گروه اول خيلي كمه.
بيشتر اون حرف ها گلايه ها هستند. ما مشكلاتي رو حس مي كنيم. جداي از اين كه بايد يه سري صحبت اساسي داشته باشيم سر اين كه اساسا خيلي ازچيزهايي كه به نظر ما مشكله، اصلا مشكل نيست و همه چيز به شناخت نادرست ما مربوط مي شه... ولي حالا مي خوام اينو بگم كه اون مشكل وقتي تو كله هامون شاخ مي شه كم كم اين رو بهمون تحميل مي كنه كه ما حتي براي بيان اون خيلي كوتوله ايم چه برسه به تلاش واسه رفع اون. و اين ابتداي شكل گيري يك فاجعه است! تا حالا دست كم با اونايي كه كمتر باهاشون صميمي بودم اينطوري حرف نزده بودم ولي مي خوام ازاين به بعد در مورد اين چيز ها حرف بزنم و اصلا به شيوه ي بدي دنبال پايه مي گردم براي اين مباحثات.
علي الحساب به عنوان اولين موضوع بحث به اين دقت كن كه آيا اصلا اون چيزي كه اين قدر ازش شاكي هستي و كلي گره رواني در تو به وجود آورده مي تونه به عنوان يه مشكل مطرح باشه و آيا واقعا مشكل به معناي واقعي كلمه است؟؟؟؟
تمام فرهنگي ها با يه مسأله به صورت مشترك درگيرند و همشون هم الآن منظور من رو مي فهمند. اينجاست كه خيلي از شما پاسخ سؤالتون رو در مورد اين كه چرا من دست از سر مدرسه بر نمي دارم مي تونيد بگيريد.
اساسا به نظر من اين ها هيش كدوم مشكل نيستن!
قبول داريد كه من لا اقل ازنظر سني از شما ها بزرگترم؟ قبول داريد كه يه جيب پيرهن از شما ها بيشتر پاره كردم؟؟ اگه يه چيزي بگم باور مي كنيد؟ توي دنيايي كه من و شما زندگي مي كنيم داره اتفاقات خيلي گنده تري مي افته! اگه بدوني اون چيزهايي كه تو كله ي من و بزرگترهاي من يه مشكل دونسته مي شه و دارن بابت حلش خودشون رو به زحمت هاي نا جور ميندازند، چيا هستند؟ اونوقت خودت خنده ات مي گيره به اين كه به چي فكر ميكني و داري بابت چيا حرص مي خوري! تا حالا واسه هيش كي نگفته بودم كه چرا دارم مي آم مدرسه و چرا خسته نمي شم. زياد دلت رو خوش نكن چون الآن هم نمي خوام بگم!!
من رو ول كن! خودت رو هم ول كن! اصلا حواس خودت رو پرت كن بابا! وقتي اين اتفاق افتاد يه چيز هايي مي بيني كه بد جوري شيفته ات مي كنه. اونوقت با عشق زندگي مي كني. عشق به همه. حتي عشق به مشكلات. هم مشكلات گنده و هم همين مشكلات كوچولو اونوقت برات عزيز مي شن چون زندگيت رو عاشقانه تر مي كنن.
واي كه چه حالي ميده با عشق زندگي كردن...![]()
دعا مي كنم يه روز تجربه اش كني. البته مسلمه اوني كه يه بار اين مدل زندگي رو تجربه كنه عاشقش مي شه. آدم با حال اونيه كه بدون تجربه كردن اين مدل زندگي به صورت اتفاقي، خودش خود به خود شيفته اش باشه و براي به دست آوردنش اند تلاشش رو بكنه. خدا بيامرزه آقاي سلامي رو... هميشه به بچه ها مي گفت اين ماجده رو نگاه نكنين اينقد مي خنده و خل و چلي از خودش در مياره! اين دختر...
البته اعتماد به نفس هم چيز خوبيه...
آره. من كلي حرف حسابي پشت اين ديوونه بازي هام دارم. دوست دارم با آدمها حرف بزنم. به ويژه با بچه هاي فرهنگ كه از جنس خودمن. اگه خواستي بيا پايه شو يه ذره از سفره دلم رو پيشت باز كنم. فعلا به مشكل اساسي فكر كن. بيا بنويس. بنويس به نظر تو مشك اساسي ما توي اين دنيا چيه؟؟ يه آدم تو مدرسه؟ ده تا آدم تو كشور؟ يه دولت توي دنيا؟ يه دنيا در بين كهكشانها؟ ...
اينا هيش كدوم اساسي نيست. اگه مي خواي بدوني چرا پس اين طوريه، بيا اساسيه رو پيدا كنيم!
منتظر مي شوييييييييممممم.![]()
+
نوشته شده توسط
قاصدک در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت
18:10
( )
سلام!
ما اومدیم!
نیروئی تازه نفس!
از این به بعد با ما در ارتباط هستید.
من زهرا مینائی دانشجوی سال دوم رشته ی جامعه شناسی دانشگاه تهران هستم.
اولین سوالی که به ذهن شما می رسه یقینا اینه که:
"رتبت چند بود؟چند ساعت درس می خوندی در روز؟"
آقا (البته خانوم) ول کن این رتبرو!
والا رتبه آب و نون نمی شه!
اصلا این مدل درس خوندن آب و نون نمی شه!
اصلا آقا(البته خانوم) یه سوال!:
واسه چی درس می خونید؟
به همین سوال جواب بدین تا پست بعد.
+
نوشته شده توسط
در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت
19:7
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by ghasedakefarhang |
