قاصدک
ابتکاری نوین در نظام آموزشی کشور: "طرح علمی پژوهشی قاصدک"
سلام! اين قصه را يک فردي به نام فارغ التحصيل فرهنگ به
صورت نظر خصوصي گذاشته بود در وبلاگ که من کلي خنديدم و کيف کردم و الخ! گيرم دو ماه تاخير داشته است اما واقعا مي توانيد
لذت ببريد از آن: مصائب يك دختر پشه شايد هم فكر كردين كه يكي از پسر پشه هاي دانشگاه مياد ازش خواستگاري ميكنه و اينم خوشش مياد و
ميره به خرمگش بزرگ ميگه و اونها هم پسر عموي هاي غيرتيش رو ميفرستن دانشگاه و دمار
از روزگار پسر پشه ي بدبخت در ميارن . نه بابا بازم كه اشتباه كردين . ُ اصلاً توي فكرش هم نرو . اينروز ها يه چيز عاديه . اصلاً تا كِي زن هاي جامعه ي ما بايد بشينن توي
خونه تا پسر ها بيان خواستگاريشون ؟ اين حرفا به درد زمان آقاي خدابيامرزم ميخورد
كه دختر ها تا قبل از ازدواجشون يه هوا سيبيل داشتند و ابروهاشون ميشد مثل پاچه ي بز . حالا ديگه نقل اين حرفا نيست كه ! بايد جامعه
از يه جا شروع كنه و اين عادت زشت رو براي هميشه به فراموشي بسپاره . بالاخره روز قرار فرا رسيد . هر دو طرف تريپ زده بودن . دختر پشه با رژ گونه ي ملايمي كه زده بود
و اون نيش رو به بالاش خيلي ناز شده بود . عنكبوت هم با اون عينك دوديش خيلي
موقر و جنتلمن شده بود . هواي نيمچه ابري هم فضا رو عاشقانه تر كرده بود . انگار همه جا ساكت شده بود و اين صحنه رو تماشا ميكرد . حتي
برگ هاي درخت هم ايستاده بودند. از دور كه همديگه رو ديدند هر دوتايي به سمت هم
اومدند . قدم به قدم كه به هم نزديك تر ميشدند ضربان قلبشون بيشتر ميشد. واي شده انگار اين سريال هاي ايراني كه هي كشش ميدن . اين
فاصله چرا تموم نمشه ؟ بين راه داشت به اون شبها كه تا صبح نخوابيده بود فكر ميكرد . به
اون اشك ها و شعر ها . به اون روز خنده دار توي دانشگاه . به اينكه اگر توي پله زمين نميخورد امروز عنكبوت رو دوست نداشت به .... - اولين بار که ديدمش، دوم دبيرستان بودم. با سمانه رفته بوديم فرهنگسراي جوان در سيد خندان؛ يک شب شعر بود در مورد فلسطين. قزوه هم آمده بود. قيصر آمد، با يک پسر جوان کنارش. به نظرم آمد چقدر ضعيف است. چقدر غمگين. انگار سنگيني همه ي زندگي ها را، به دوش بکشد. - آخرين باري که ديدمش، دو هفته پيش بود. کنگره ي خانه شاعران جوان. آمد روي سِن. معلوم بود با اکراه مي آيد. قبلش که ساعد باقري دعوتش کرد، صداي کف زدن، بلند بود و کشدار. همه ي دستها، دست به دست هم دادند که وادارش کنند، بيايد. آمد! توي جانش يک خجالت يا شرمندگي موج مي زد. گفت:" من فقط شش کلمه شعر مي خوانم" و خواند. براي آخرين بار صدايش را شنيدم. - ماجده مي گفت، يک بار قيصر را دعوت کرديم مدرسه، قرار هم بود بيايد، اما حالش بد شد و نيامد. ماجده مي گفت، حالا وقت هست. يکباري حتما دعوتش مي کنيم، بيايد مدرسه. - همين امروز داشتم فکر مي کردم، بايد گزيده شعرهايش را بخرم. داشتم فکر مي کردم، خيلي بيشتر بايد بخوانمش. اصلا هم فکرش را نمي کردم يک ساعت بعد، خبر ِ ... - خب! اولش بُهت زده شدم. بعدش اما عصباني. آخر من همين دو هفته پيش ديده بودمش. بعدش اما دلم انگار خالي شد. يعني اصلا دلم انگار گم شد. وسط بدنم هيچ نبود و همه اش هم دوست داشتم گريه کنم. اما حالا که مي نويسم، فقط چشم هام مي سوزد. " درد هاي من نگفتني درد هاي من نهفتني است" او هم درد داشت. دردواره ها را نگاشت تا کمي از دردهايش را، ببينند مردم. حالا رفته. راحت شد. محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد روز ها با سوز ها همرا ه شد....... سلام...... همانطور که می دانید امسال از طرف سازمان ملل، سال مولوی اعلام شد و دو روز پیش، به مناسبت هشتصدمین سالروز تولد این عارف بزرگ، جلال الدین محمد بلخی، زنگ مولانا در مدرسه ی فرهنگ که همیشه و بطور جد از حامیان عرصه ی ادبیات بوده ،به صدا درامد و نمایشگاهی از اثار او و مربوط به او در مدرسه برپا شد..... در این مراسم چند تن از مدیران محترم منطقه نیز حضور داشتند که پس از اجرای مراسم بزرگداشت، به روش سنتی(چکشی) زنگ مولانا را نواختند...... موفق باشید!
يكي بود يكي
نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيشكي نبود . هر كي بنده ي خداست بگه يا خدا !
توي يه شهر دور يه عده پشه دور
هم زندگي ميكردند . خوش خرم . صبح ها كه از خواب بيدار ميشدند هر كدومشون ميرفتند
دنبال غذاي خودشون . يكيشون توي كار خون بود ، يكيشون خوراكش زباله دوني بود و محتويات دلچسبش . بعضياشون كه روحيه ي همچين خشني داشتند
هر روز توي گلاب به روتون ميگشتند و " چيز " ميخوردند .
حالتون رو به
هم نزنم و برم سر اصل قصه . قصه ي ما از اينجا شروع ميشه كه يه دختر پشه ي تقص
و نيشبريده توي روي فك و فاميلش وايميسه و ميگه الا و بالا من دانشگاه قبول شدم و بايد برم دانشگاه. از دختر پشه اصرار و از خرمگس
بزرگ انكار . حالا هر چي بگن ميري اونجا تهاجم فرهنگي ميشي و اله و بله و جيمبله ،
به گوش اين دختر نيشبريده نميره كه نميره
.
پسر عموهاي
غيرتيش هم هر چي براش پيغوم پسغوم فرستادن كه يك زباله دوني دنج و با صفا سراغ داريم و
ميريم با هم مزدوج ميكنيم و اين حرفا ، گوشش به اين حرفا بدهكار نبود كه نبود .
خلاصه مطلب
دختر
پشه ي قصه ي
ما بار و بنه ش رو انداخت رو كولش و رفت دانشگاه . دانشگاه نگو ، خارج بگو . همه ي حشرات از همه
رنگ . ساقه بلند ساقه كوتاه . رنگ و ورانگ
.
زنبور ها
اغلب رشته ي گياهپزشكي ميخوندن .
سنجاقك ها
همه طراحي دوخت
.
ملخ ها بيشتر
كشاورزي بودند
.
پروانه ها
بلا استثنا همه هنر و گرافيك بودند .
عنكبوت ها
عمراني بودند و جيرجيرك ها موسيقي ميخوندند .
مورچه ها هم
چون موجودات سخت كوشي بودند توي همه ي رشته ها جاي خودشون رو باز كرده بودند . اما
بيشتر كامپيوتر ميخوندند . اما پشه ها
اغلب به خاطر اينكه استعدادي جز نيش زدن نداشتند ميرفتند علوم سياسي و حقوق .
دختر پشه ي قصه ي ما هم رشته ي
علوم سياسي قبول شده بود و رفت سر كلاس . نر و ماده داخل هم . اولين تجربه ش بود كه
اين همه پشه ي نر دور و برش ميديد و و باهاشون نشست و برخواست ميكرد . همه چيز براش تازگي داشت و از تصميمي كه گرفته بود راضي بود .
يه دفعه كه
داشت از پله هاي دانشگاه ميومد پايين نيشش توي دست و پاش گير كرد و خورد زمين . همه هم از يه طرفي در رفتند و كر كر ازش خنديدند
. ديگه از اون موقع بين پسر پشه هاي دانشگاه معروف شده بود به " نيش دراز "
. دختر پشه ي قصه ي ما هم كه خيلي احساساتي بود و حساس،شب و روز گريه ميكرد كه
چرا اين اتفاق بايد براي من بيفته ؟ تا اينكه يه روز با يكي از پروانه ها آشنا شد و محتويات دلش رو ريخت روي داريه . پروانه بهش گفت يه
دكتر خوب سراغ دارم همچين نيشتو عمل كنه كه همه ي پسر پشه هاي دانشگاه ميان جلو و
وايميسن به پاچه خواري و آمار دادن .
دو سه روزي داشت بهش فكر
ميكرد و اون صداي خرمگس بزرگ توي ذهنش تداعي ميشد كه با اكو ميگفت " دختر جان جان ان
ن ، نبايد بري دانشگاه گاه اه ه ، اونجا تهاجم فرهگي ميشي شي ي ، و اله و بله
و جيمبله " اما ديگه تحمل نيش هاي اين پسر پشه ها رو نداشت و ايميل زد به داداشش و گفت پول لازمم شده و بريزيد به حساب شتابم.
اونها هم از
دنيا بيخبر پول رو ريختند و ... اوف چه نيشي شده جداً . به صورت گرد و اون چشمهاي درشتش خيلي ميومد . صبح ها موقعي كه سر و وضعش رو
جلوي آينه درست ميكرد ، يه احساس رضايتي بهش ميگفت : خوب شده!
خب حتماً
الان داريد به اين فكر ميكنيد كه ارتباطش با اون دوست پروانه ش زياد ميشه و اون هم از اون پروانه هاي هفت خط روزگاره و دختر پشه ي
قصه ي ما رو گول ميزنه و ميبره خونه ي خودشون و الياس بازار و رز گل من ؟
نه اصلاً هم
ادامه داستان اينجوري نيست كه فكر ميكنيد
ادامه :
يه روز سرد زمستون كه خورشيد به زور
ميتونست از لابلاي ابرا خودشو به زمين برسونه ، داشت ميومد دانشگاه كه دوباره روي
همون پله و همون موقعيت ليز خورد و زمين خورد . واي دوباره همه شروع كردند به
كر كر خنده و تيكه پروندن . توي همين گير و بير ديد يه سايه اي كل بدنش رو احاطه كرده ، سرش رو كه بالا آورد يه عنكبوت درشت هيكل رو ديد
كه زل زده توي چشماش . با صدايي همچين شبيه آلن دولنش گفت " كمكي از دست من بر
مياد ؟ " ( اين قسمت رو با موزيك متن فيلم تايتانيك بخونيد ) دختر پشه هم دست
هاي دراز شده ي عنكبوت رو گرفت و به حالت اسلوموشن بلند شد . فارغ از همه ي نگاه هايي كه به اين دو تا بود با چشماي مات و مبهوت به
چشماش خيره شده بود .
بعد ها كه
آمارش رو گرفت معلوم شد از بچه خر خونهاي رشته ي عمرانه . با اينكه خيلي با خودش كلنجار ميرفت كه اين قضيه رو جدي
نگيره اما نميدونست چرا هر موقع ذهنش آزاد ميشد خود به خود ميرفت سمت عنكبوت.
هر موقع هم
توي دانشگاه ميديدش توي دلش يه اتفاقاتي ميفتاد . ديديد قند توي چايي چجوري آب ميشه ؟ دقيقا همونجوري . نميخواست قبول كنه كه عاشق
شده اما رفتار و كردارش دقيقاً همين رو ميگفت . همچين مواقعي فقط به يك نفر اعتماد و
درد دل ميكرد . " پروانه " . سريع اس ام اس زد براش كه كار واجبت دارم و
بايد ببينمت . موقعي شرح ما وقع رو براي پروانه گفت ، پروانه يه قهقه ي بلندي زد و گفت كه اينطور ! پشه كوچولوي ما عاشق شده . بابا
غصه كه نداره . بنده شخصاً تا حالا كه 27 سالمه 7 بار عاشق شدم . هر كدومش 1
سال . به همشون هم پيشنهاد ازدواج دادم اما نميدونم چرا هيچ كدومشون بهم جواب مثبت ندادن !!
پشه ي بيچاره
هم پيش خودش دو دو تا چهار تا كرد و گفت :پربيراه هم نميگه ها ! راست ميگه . يعني اگر يه ماده يه نري رو دوست داشته باشه و
اون نره هم ندونه ، و بره با يه ماده ي ديگه ازدواج كنه خيلي بد ميشه كه . تكليف
اين ماده ي بدبخت چي ميشه ؟
پيش خودش گفت اولين دفعه كه
توي دانشگاه ديدمش يه نفس عميق ميكشم و ميرم جلو . خيلي رك حرفم رو بهش ميزنم . دو حالت
داره : يا قبول ميكنه يا نميكنه . اگر كرد كه چه بهتر، اگر هم نكرد ديگه توي دلم نميمونه كه چرا بهش نگفتم .
حالا هر چي
وجدانش بهش ميگفت خودتو سبك نكن دختر ، تا بوده و نبوده مرد بايد ميومده خواستگاري زن . برو
به يه مشاوري ، بزرگتري ، استادي ، چيزي بگو كه اون اقدام كنه . خودتو سبك ميكني فردا توي زندگي هم هر مشكلي پيش اومد ميگه " مثل
اينكه شما اول پيشنهاد داديا " . اما گوشش بدهكار نبود كه نبود .
خلاصه طبق
برنامه اولين روزي كه توي دانشگاه ديدش رفت جلو و ....
خب دوباره داريد فكر ميكنيد
كه چي بهش ميگه ؟ نكنه بگه من نامزد دارم . نكنه جلوي همه خفتش بده . شايد هم اونم
عاشقش بوده و رو نميكرده . نه اينجوري ديگه خيلي رمانتيكه ، امكان داره بگه اينجا جاي مناسبي نيست و قرار بزارند و برند بيرون .
آره همينطور
هم شد . با هم قرار گذاشتند و رفتند بيرون . ( اينكه چجوري حرف زد و دقيقاً چي بهش گفت به دليل مسائل اخلاقي و بد آموزي نقل نميش)
آخر تموم
انتظار ها به سر رسيد . حالا فاصله ي بين اونها فقط يك قدم بود . نفس ها رو توي سينه حبس كردند . وقتي خواستند اولين سلام
عاشقانه ي زندگي مشتركشون رو به همديگه نثار كنند ......
تِپ ( صداي
برخور پشه كش به ديوار(
حالا از زوج
عاشق قصه ي ما فقط دو تا لكه ي خون بود روي ديوار .....
يا علي ..
| Design By : Night Skin |

