تبليغاتX
قاصدک


قاصدک

ابتکاری نوین در نظام آموزشی کشور: "طرح علمی پژوهشی قاصدک"



اینکه هفته ی گذشته قاصدک نداشتید تقصیر ما نبود. من خودم به شخصه کله ی سحر پا شدم آمدم مدرسه و بعد فهمیدم که تشکیل نمی شود. این هفته اما حتما به خوبی و خوشی گذشته است. اتفاقا یک عروس دیگر هم داشتیم. استاد روانشناسی هم عقد کرد و قرار بر این شد که هر هفته حتما یک شیرینی خوران داشته باشیم. اینکه هفته ی آینده نوبت کیست، هیچ معلوم نیست. اما سعیمان بر این است که تا هفته ی آینده یک نفر را برای اساتیدمان پیدا کنیم که این چرخه ادامه پیدا کند. معصومه هم اگر غایب بود به این خاطر بود که سرگرم اسباب کشی بود و نمی توانست بیاید.

ما داریم تلاشمان را برای در آوردن میلاو می کنیم اما شما هیچ همکاری نمی کنید. چهارتا مطلب بیاورید حداقل که ما بتوانیم فصل بهار را راه بیاندازیم. منتظر مطالبتان هستیم.

 
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:2 توسط زهرا مینائی| |

يحتمل اين آخرين پستي است که امسال براي شما مي گذارم. اين وبلاگ در دوم بهمن هزار و سيصد و هشتاد و چهار متولد شد. فراز و نشيب هايي هم طي کرد و امروز حدودا دو سال از آن مي گذرد. اين وبلاگ اساسا براي شماها ايجاد شده بود. اين وبلاگ يک پل بود ميان ما و شما و الیته هنوز هم هست.

چند هفته ي ديگر باز هم همديگر را مي بينيم اما آن موقع که ببينيم همه مان يک سال بزرگتر شده ايم و شايد هم متفاوت تر.

ان شا الله شنبه يک بهاريه ي خوشکل به دستتان مي رسد. بهترين بهاريه! ما بدون امکانات ساختيمش. و با دست خط هاي نه چندان تعريفي مان و با شکلک ها. يک بهاريه ي شلوغ و پلوغ! منتظرش باشيد.

پي نوشت: چون چهار تا از اساتيدتان نيامده بودند ما دو کارگاه برايتان تدارک ديده بوديم. يکي کارگاه آگاهي سياسي بود و يکي کارگاه خواندن و نوشتن. اما همه تان، بر سر توپ زدن و بازي و تفريح و دور هم حرف زدن ( گيرم حرف هاي خاله زنک و غير خاله زنک) را به کارگاه ها ترجيح داديد. خيلي از همه تان تعجب کردم. انتظارش را نداشتم قاصدک را مثل زنگ الافي بدانيد و با نداشتن معلم بخواهيد الافي تان را عيني کنيد. نمي دانم. کاش کمی به کارتان فکر کنيد.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:32 توسط زهرا مینائی| |

ما که از رو نمي رويم. هرچقدر هم هيچ کس نيايد و سري نزند، باز هم مي نويسيم.

اول اينکه يک تحولاتي را که در مدرسه اتفاق افتاده حتما ديده ايد. ما يک عضو جديد آورده ايم که ان شاالله بعدها بيشتر با او آشنا مي شويد. اين يک قلم بود از کارهايي که مي خواهد بکند. بنشينيد و بيبينيد بعد از این چه طور مدرسه را بترکانيم!

دوم اينکه بايد بگويم ميلاو زير چاپ است. فقط اگر ببينيد شايد جا بخوريد. راستش جلد، طراحي هم شده بود. اما چون مورد موافقت مسئولين مدرسه قرار نگرفت عوض شد. بدانيد اين جلد سليقه ي ما نبود. و ما به قولمان عمل کرديم اما خب ما هم گوش به فرمانيم.

سوم اينکه چقدر خوب مي شود اگر بيایيد و اينجا نظراتتان را در مورد بردها بگذاريد. ببينيم تعداد کامنت ها به ده تا مي رسد يا نه! من که چشمم آب نمي خورد.

چهارم اينکه اين هفته هاي آخر...

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:43 توسط زهرا مینائی| |

واقعا از استقبال گرم شما و کامنت های فراواني که مي گذاريد، ممنون و متشکرم. ما را شرمنده مي کنيد با اين همه علاقه اي که نشان مي دهيد. با اين همه ذوقتان!

بگذريم.

خودتان هم متوجه نبوديد که چه صحنه اي بود آن آويزان شدنتان از پنجره! واقعا هم ديدني بود. و خودتان صداي خودتان را نمي شنيديد. نه تنها مدرسه بل کوچه را هم گذاشته بوديد روي سرتان. صداي داد و جيغ و فرياد و صداهاي عجيب و غريب ديگر. استادهاتان مات و مبهوت مانده بودند که اين بچه ها، همان هايند؟ البته که بعضی هاتان سوم بوديد، چون اول ها و دوم ها رفته بوديد خانه هاتان. قضيه ساده تر از اين حرف ها بود. يک عکس. نه! چند عکس نا قابل. همين. براي جلد نشريه مي خواستيم. عجب چيزي بشود. بيبنيد حتما! خيلي عالي و جالب مي شود اين جلد جديد. پر از سبزي. پر از دانش آموزان. پر از شما ها!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:9 توسط زهرا مینائی| |

آهان! ترم جديد هم آمد! ما هم آمديم دوباره و باز هم پنج شنبه. راستش مي گفتيد چه عجب و نمي دانم، چند وقتي نبوديد و اينها! خود شماها که با اين زمستان سرد و برف و يخ و صدمات و مصدومات و فلان؛ يک ماهي امتحاناتان طول کشيد. هفته ي بعدش هم که گويا براي استراحتتان قاصدک تعطيل شد. هفته ي بعدش هم که ما آمديم. پس به موقع آمديم. اينکه نبودنمان به چشم آمده، خب جاي خوشبختي است که شايد شايد شايد دل هاتان مثل دل ما، برامان تنگ شده! ( البته بعيد مي دانم)

من که بين ترم رفته بودم مشهد. خيلي هم بهم چسبيد و کلي هم يادتان کردم. ان شا الله که قسمت شما هم بشود.

ببينم درس هاي قاصدک که يادتان نرفته با اين وقفه؟ دلتان براي استاد هاتان تنگ شد؟ در اين مدت اصلا سري به مباحث کلاسهاتان زديد؟ ( خدا مي داند!)
از هفته ي آينده ان شا الله کلاس ها همه شان برقرار است.

يک خبر خصوصي هم بهتان بدهم. ميلاو دارد در مي آيد. – قيافه هاتان را اینجوري نکنيد- اين بار يک فرق اساسي با هميشه دارد. اين بار کلي عوض مي شود. اين بار هيئت تحريريه داريم و کلي مطلب از خودتان. بله! اين بار فرق مي کند! حالا مي بينيد!

 
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:17 توسط زهرا مینائی| |

مي دانيد آدم سه ساعت در راه باشد يعني چه؟ بله! من نمي دانم تهران چگونه است که اين جايش برف است و آنجايش آفتابي است. من که از خانه زدم بيرون، مثل آدم برفي، سفيد سفيد بودم. و اتوبوس هم دلش براي سرسره بازي تنگ شده بود که کل راه را زيگزاگ بر جاده لغزيد. اين شد که ساعت هفت حرکت ما کشيد به ساعت ده رسيدنمان. وگرنه با آن همه کار، زودتر ها بايد مي رسیدم.

يک خبر هيجان انگيز بهتان بدهم که يک نشريه اي در طول هقته ي آينده ، قرار است به دستتان برسد که خيلي هم خداست! حالا ببينيد. البت بعضي هاتان که گروهتان تشکيل نشده بود، يک دنيا کمک کرديد و منگنه ي آن همه کاغذ را زديد و من کلي شرمندتان شدم. و شماها مي دانيد آن راز نشريه چيست. اما بقيه تان حتما منتظر يک سورپريز باشيد. اين سه ساعت معطلي نگذاشت همان پنج شنبه بهتان بدهم. هرچه زودتر به دستتان مي رسد.ببينيد.

بيبينم! من چند بار بگويم که اگر گروهتان تشکيل نشده است برويد در گروه هاي ديگر؟ هان؟ من چند بار گفتم اگر نرويد غيبت مي خوريد و حالا باقالي و خر و اين حرف ها را چه بايد بکنيم؟ و من تعجبم مي گيرد که هنوز هم نمي دانيد اين چيزها را! و ديگر نمي دانم چه بايد بگويم بهتان. هیچ! جز سکوت.

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 0:13 توسط زهرا مینائی| |

يک هفته که از پانزده آذر بگذرد چندم مي شود؟

بله ديگر. اين هفته يک کاري کرديم که مچ بعضي هاتان را بگيريم. حضور و غياب کرديم. ديديد؟

و مچ بعضي هاتان گرفته شد و بعضي ها هم فراتر از مچشان گرفته شد. آنهايي که رفته بودند در اتاق...

نگذاريد بگويم!

پس از هفته ي آينده  برويد در گروه هاتان مثل دختر هاي خوب بنشينيد.

اين هفته رشته هاتان را انتخاب کرديد و ديگر انعطاف پذيري ما هم حدي دارد. از هفته ي آينده فرض بر اين است که هيچ کس گروهش را عوض نمي کند. باشد؟؟؟

ما که کلي به همتان اميد داريم. ببينيم شما چه کار مي کنيد!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:42 توسط زهرا مینائی| |

اگر گفتيد اين هفته کدام کلاس ها تشکيل نشد؟
باز هم ما هرچه گشتيم و خون و جگر خورديم، براي زبان انگليسي کسي را پيدا نکرديم.

مديريت هم ناگهاني، همين ديشب-پريشب ها، اعلام کرد که نمي آيد. ما مانديم و حوضمان. که حالا فردا چه کار کنيم؟

استاد فلسفه هم در پي مشکلات عديده اي که برايشان پيش آمد کمي(!) دير رسيدند. تصادف و مريضي و الخ.

بقيه کلاس هاتان اما تشکيل شد. گروه هاي علوم سياسي، باستان شناسی، روزنامه نگاري، اديان و عرفان، ادبيات، ارتباطات، روانشناسی. حقوقي ها هم که استادهايش هنوز پيدا نشده است، سرشان بي کلاه نماند و ماجده اين هفته را حضور بهم رساند و تا هفته ي ديگر، استادهاتان حتما خواهند آمد.

من را هم که ديديد. آمدم سر کلاس هاتان عکس گرفتم. و هفته ي آينده، به اميد خدا، عکس هاتان را در وبلاگ مي گذارم.

کلاس شعر اين هفته هم به خوبي و خوشي و سلامتي تشکيل شد. و يک بوهايي هم مي آيد که انگار برايتان برنامه هاي ويژه اي هم دارند. حالا بنشينيد و ببينيد.

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:31 توسط زهرا مینائی| |

خودتان اصلا تا به حال نوشتن را تجربه کرده اید؟ که راه به راه مي آييد مي گوييد که چرا آپ ديت نمي کنيد و چرا خسته کننده است و الخ؟ خب باشد. آدم نبايد گناهش را بشورد، اما ما هم وقتی مي آييم، مي بينيم بعضي هاتان حتي نمي دانيد قاصدک وبلاگ دارد، چقدر فسرده و غمگين مي شويم. يعني اينجوري بهتان بگويم. رابطه دو طرفه است ديگر. من مي نويسم و کامنت ها از تعداد دست تجاوز نمي کند. ماشا الله چند نفريد شماها؟ اول و دوم که صد نفري مي شويد. سوم هم بگذاريد رويش صد و هفتاد. بين اين صد و هفتاد، گيرم بيست هاتان به اينترنت دسترسي نداشته باشيد – خانم جان! انکار نکن، ما خودمان خوب آمارتان را داريم_ از آن صد و پنجاه نفر بايد فقط ده کامنت داشته باشيم؟
يک کمي هم با انصاف باشيد ديگر! اصلا قصور از ما، اگر هر هفته وبلاگ را آپ ديت کنيم خوب است؟ راضي ميشويد؟ مي آييد وبلاگ را بخوانيد، نظر بگذاريد يا حتي خودتان پست بدهيد؟
اين قول از ما. بينيم شما چند مردِ حلاجيد؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:28 توسط زهرا مینائی| |

سلام!

اين قصه را يک فردي به نام فارغ التحصيل فرهنگ به صورت نظر خصوصي گذاشته بود در وبلاگ که من کلي خنديدم و کيف کردم و الخ!

گيرم دو ماه تاخير داشته است اما واقعا مي توانيد لذت ببريد از آن:

 

 مصائب يك دختر پشه

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيشكي نبود . هر كي بنده ي خداست بگه يا خدا !

توي يه شهر دور يه عده پشه دور هم زندگي ميكردند . خوش خرم . صبح ها كه از خواب بيدار ميشدند هر كدومشون ميرفتند دنبال غذاي خودشون . يكيشون توي كار خون بود ، يكيشون خوراكش زباله دوني بود و محتويات دلچسبش . بعضياشون كه روحيه ي همچين خشني داشتند هر روز توي گلاب به روتون ميگشتند و " چيز " ميخوردند .
حالتون رو به هم نزنم و برم سر اصل قصه . قصه ي ما از اينجا شروع ميشه كه يه دختر پشه ي تقص و نيشبريده توي روي فك و فاميلش وايميسه و ميگه الا و بالا من دانشگاه قبول شدم و بايد برم دانشگاه. از دختر پشه اصرار و از خرمگس بزرگ انكار . حالا هر چي بگن ميري اونجا تهاجم فرهنگي ميشي و اله و بله و جيمبله ، به گوش اين دختر نيشبريده نميره كه نميره .
پسر عموهاي غيرتيش هم هر چي براش پيغوم پسغوم فرستادن كه يك زباله دوني دنج و با صفا سراغ داريم و ميريم با هم مزدوج ميكنيم و اين حرفا ، گوشش به اين حرفا بدهكار نبود كه نبود .

خلاصه مطلب دختر پشه ي قصه ي ما بار و بنه ش رو انداخت رو كولش و رفت دانشگاه . دانشگاه نگو ، خارج بگو . همه ي حشرات از همه رنگ . ساقه بلند ساقه كوتاه . رنگ و ورانگ .
زنبور ها اغلب رشته ي گياهپزشكي ميخوندن .
سنجاقك ها همه طراحي دوخت .
ملخ ها بيشتر كشاورزي بودند .
پروانه ها بلا استثنا همه هنر و گرافيك بودند .
عنكبوت ها عمراني بودند و جيرجيرك ها موسيقي ميخوندند .
مورچه ها هم چون موجودات سخت كوشي بودند توي همه ي رشته ها جاي خودشون رو باز كرده بودند . اما بيشتر كامپيوتر ميخوندند . اما پشه ها اغلب به خاطر اينكه استعدادي جز نيش زدن نداشتند ميرفتند علوم سياسي و حقوق .
دختر پشه ي قصه ي ما هم رشته ي علوم سياسي قبول شده بود و رفت سر كلاس . نر و ماده داخل هم . اولين تجربه ش بود كه اين همه پشه ي نر دور و برش ميديد و و باهاشون نشست و برخواست ميكرد . همه چيز براش تازگي داشت و از تصميمي كه گرفته بود راضي بود .

يه دفعه كه داشت از پله هاي دانشگاه ميومد پايين نيشش توي دست و پاش گير كرد و خورد زمين . همه هم از يه طرفي در رفتند و كر كر ازش خنديدند . ديگه از اون موقع بين پسر پشه هاي دانشگاه معروف شده بود به " نيش دراز " . دختر پشه ي قصه ي ما هم كه خيلي احساساتي بود و حساس،شب و روز گريه ميكرد كه چرا اين اتفاق بايد براي من بيفته ؟ تا اينكه يه روز با يكي از پروانه ها آشنا شد و محتويات دلش رو ريخت روي داريه . پروانه بهش گفت يه دكتر خوب سراغ دارم همچين نيشتو عمل كنه كه همه ي پسر پشه هاي دانشگاه ميان جلو و وايميسن به پاچه خواري و آمار دادن .
دو سه روزي داشت بهش فكر ميكرد و اون صداي خرمگس بزرگ توي ذهنش تداعي ميشد كه با اكو ميگفت " دختر جان جان ان ن ، نبايد بري دانشگاه گاه اه ه ، اونجا تهاجم فرهگي ميشي شي ي ، و اله و بله و جيمبله " اما ديگه تحمل نيش هاي اين پسر پشه ها رو نداشت و ايميل زد به داداشش و گفت پول لازمم شده و بريزيد به حساب شتابم.
اونها هم از دنيا بيخبر پول رو ريختند و ... اوف چه نيشي شده جداً . به صورت گرد و اون چشمهاي درشتش خيلي ميومد . صبح ها موقعي كه سر و وضعش رو جلوي آينه درست ميكرد ، يه احساس رضايتي بهش ميگفت : خوب شده!

خب حتماً الان داريد به اين فكر ميكنيد كه ارتباطش با اون دوست پروانه ش زياد ميشه و اون هم از اون پروانه هاي هفت خط روزگاره و دختر پشه ي قصه ي ما رو گول ميزنه و ميبره خونه ي خودشون و الياس بازار و رز گل من ؟
نه اصلاً هم ادامه داستان اينجوري نيست كه فكر ميكنيد

شايد هم فكر كردين كه يكي از پسر پشه هاي دانشگاه مياد ازش خواستگاري ميكنه و اينم خوشش مياد و ميره به خرمگش بزرگ ميگه و اونها هم پسر عموي هاي غيرتيش رو ميفرستن دانشگاه و دمار از روزگار پسر پشه ي بدبخت در ميارن . نه بابا بازم كه اشتباه كردين . ُ

ادامه :
يه روز سرد زمستون كه خورشيد به زور ميتونست از لابلاي ابرا خودشو به زمين برسونه ، داشت ميومد دانشگاه كه دوباره روي همون پله و همون موقعيت ليز خورد و زمين خورد . واي دوباره همه شروع كردند به كر كر خنده و تيكه پروندن . توي همين گير و بير ديد يه سايه اي كل بدنش رو احاطه كرده ، سرش رو كه بالا آورد يه عنكبوت درشت هيكل رو ديد كه زل زده توي چشماش . با صدايي همچين شبيه آلن دولنش گفت " كمكي از دست من بر مياد ؟ " ( اين قسمت رو با موزيك متن فيلم تايتانيك بخونيد )‌ دختر پشه هم دست هاي دراز شده ي عنكبوت رو گرفت و به حالت اسلوموشن بلند شد . فارغ از همه ي نگاه هايي كه به اين دو تا بود با چشماي مات و مبهوت به چشماش خيره شده بود .
بعد ها كه آمارش رو گرفت معلوم شد از بچه خر خونهاي رشته ي عمرانه . با اينكه خيلي با خودش كلنجار ميرفت كه اين قضيه رو جدي نگيره اما نميدونست چرا هر موقع ذهنش آزاد ميشد خود به خود ميرفت سمت عنكبوت.
هر موقع هم توي دانشگاه ميديدش توي دلش يه اتفاقاتي ميفتاد . ديديد قند توي چايي چجوري آب ميشه ؟ دقيقا همونجوري . نميخواست قبول كنه كه عاشق شده اما رفتار و كردارش دقيقاً همين رو ميگفت . همچين مواقعي فقط به يك نفر اعتماد و درد دل ميكرد . " پروانه " . سريع اس ام اس زد براش كه كار واجبت دارم و بايد ببينمت . موقعي شرح ما وقع رو براي پروانه گفت ، پروانه يه قهقه ي بلندي زد و گفت كه اينطور ! پشه كوچولوي ما عاشق شده . بابا غصه كه نداره . بنده شخصاً تا حالا كه 27 سالمه 7 بار عاشق شدم . هر كدومش 1 سال . به همشون هم پيشنهاد ازدواج دادم اما نميدونم چرا هيچ كدومشون بهم جواب مثبت ندادن !!

اصلاً توي فكرش هم نرو . اينروز ها يه چيز عاديه . اصلاً تا كِي زن هاي جامعه ي ما بايد بشينن توي خونه تا پسر ها بيان خواستگاريشون ؟ اين حرفا به درد زمان آقاي خدابيامرزم ميخورد كه دختر ها تا قبل از ازدواجشون يه هوا سيبيل داشتند و ابروهاشون ميشد مثل پاچه ي بز . حالا ديگه نقل اين حرفا نيست كه ! بايد جامعه از يه جا شروع كنه و اين عادت زشت رو براي هميشه به فراموشي بسپاره .
پشه ي بيچاره هم پيش خودش دو دو تا چهار تا كرد و گفت :‌پربيراه هم نميگه ها ! راست ميگه . يعني اگر يه ماده يه نري رو دوست داشته باشه و اون نره هم ندونه ، و بره با يه ماده ي ديگه ازدواج كنه خيلي بد ميشه كه . تكليف اين ماده ي بدبخت چي ميشه ؟
پيش خودش گفت اولين دفعه كه توي دانشگاه ديدمش يه نفس عميق ميكشم و ميرم جلو . خيلي رك حرفم رو بهش ميزنم . دو حالت داره : يا قبول ميكنه يا نميكنه . اگر كرد كه چه بهتر، اگر هم نكرد ديگه توي دلم نميمونه كه چرا بهش نگفتم .
حالا هر چي وجدانش بهش ميگفت خودتو سبك نكن دختر ، تا بوده و نبوده مرد بايد ميومده خواستگاري زن . برو به يه مشاوري ، بزرگتري ، استادي ، چيزي بگو كه اون اقدام كنه . خودتو سبك ميكني فردا توي زندگي هم هر مشكلي پيش اومد ميگه " مثل اينكه شما اول پيشنهاد داديا " . اما گوشش بدهكار نبود كه نبود .
خلاصه طبق برنامه اولين روزي كه توي دانشگاه ديدش رفت جلو و ....

خب دوباره داريد فكر ميكنيد كه چي بهش ميگه ؟ نكنه بگه من نامزد دارم . نكنه جلوي همه خفتش بده . شايد هم اونم عاشقش بوده و رو نميكرده . نه اينجوري ديگه خيلي رمانتيكه ، امكان داره بگه اينجا جاي مناسبي نيست و قرار بزارند و برند بيرون .
آره همينطور هم شد . با هم قرار گذاشتند و رفتند بيرون . ( اينكه چجوري حرف زد و دقيقاً چي بهش گفت به دليل مسائل اخلاقي و بد آموزي نقل نميش)

بالاخره روز قرار فرا رسيد . هر دو طرف تريپ زده بودن . دختر پشه با رژ گونه ي ملايمي كه زده بود و اون نيش رو به بالاش خيلي ناز شده بود . عنكبوت هم با اون عينك دوديش خيلي موقر و جنتلمن شده بود . هواي نيمچه ابري هم فضا رو عاشقانه تر كرده بود . انگار همه جا ساكت شده بود و اين صحنه رو تماشا ميكرد . حتي برگ هاي درخت هم ايستاده بودند. از دور كه همديگه رو ديدند هر دوتايي به سمت هم اومدند . قدم به قدم كه به هم نزديك تر ميشدند ضربان قلبشون بيشتر ميشد. واي شده انگار اين سريال هاي ايراني كه هي كشش ميدن . اين فاصله چرا تموم نمشه ؟ بين راه داشت به اون شبها كه تا صبح نخوابيده بود فكر ميكرد . به اون اشك ها و شعر ها . به اون روز خنده دار توي دانشگاه . به اينكه اگر توي پله زمين نميخورد امروز عنكبوت رو دوست نداشت به ....

آخر تموم انتظار ها به سر رسيد . حالا فاصله ي بين اونها فقط يك قدم بود . نفس ها رو توي سينه حبس كردند . وقتي خواستند اولين سلام عاشقانه ي زندگي مشتركشون رو به همديگه نثار كنند ......
تِپ ( صداي برخور پشه كش به ديوار(

حالا از زوج عاشق قصه ي ما فقط دو تا لكه ي خون بود روي ديوار .....

يا علي ..

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:17 توسط زهرا مینائی| |

- اولين بار که ديدمش، دوم دبيرستان بودم. با سمانه رفته بوديم فرهنگسراي جوان در سيد خندان؛ يک شب شعر بود در مورد فلسطين. قزوه هم آمده بود. قيصر آمد، با يک پسر جوان کنارش. به نظرم آمد چقدر ضعيف است. چقدر غمگين. انگار سنگيني همه ي زندگي ها را، به دوش بکشد.

- آخرين باري که ديدمش، دو هفته پيش بود. کنگره ي خانه شاعران جوان. آمد روي سِن. معلوم بود با اکراه مي آيد. قبلش که ساعد باقري دعوتش کرد، صداي کف زدن، بلند بود و کشدار. همه ي دستها، دست به دست هم دادند که وادارش کنند، بيايد. آمد! توي جانش يک خجالت يا شرمندگي موج مي زد. گفت:" من فقط شش کلمه شعر مي خوانم" و خواند. براي آخرين بار صدايش را شنيدم.

- ماجده مي گفت، يک بار قيصر را دعوت کرديم مدرسه، قرار هم بود بيايد، اما حالش بد شد و نيامد. ماجده مي گفت، حالا وقت هست. يکباري حتما دعوتش مي کنيم، بيايد مدرسه.

- همين امروز داشتم فکر مي کردم، بايد گزيده شعرهايش را بخرم. داشتم فکر مي کردم، خيلي بيشتر بايد بخوانمش. اصلا هم فکرش را نمي کردم يک ساعت بعد، خبر ِ ...

- خب!

اولش بُهت زده شدم. بعدش اما عصباني. آخر من همين دو هفته پيش ديده بودمش. بعدش اما دلم انگار خالي شد. يعني اصلا دلم انگار گم شد. وسط بدنم هيچ نبود و همه اش هم دوست داشتم گريه کنم. اما حالا که مي نويسم، فقط چشم هام مي سوزد.

" درد هاي من نگفتني

درد هاي من نهفتني است"

او هم درد داشت. دردواره ها را نگاشت تا کمي از دردهايش را، ببينند مردم. حالا رفته. راحت شد.

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:36 توسط زهرا مینائی| |

بالاخره مهر هم با تمام ويژگي هاي خوب و بد خودش آمد. و ما هم باز با نيرويي بازيافته و با نقشه هايي جديد آمديم. ديدارهاي جديد را با سلام آغاز مي کنند.

سلام!

طرح را چند باري برايتان توضيح داديم، اما هفته ي پيش، رشته ها يادتان نبود. تصميم گرفتم طرح را به صورت مکتوب داشته باشم و يک نسخه هم در وبلاگ بگذارم.

همه چيز از همان موقعي شروع شد که ما زنگ مي زديم خانه هاتان، مزاحمتان مي شديم، و سوال هامان، رگبار مي شد روتان.

بعد هم نتيجه ي اين بازجويي ها اين شد که مرحله ي اول را با رضايتي نسبي، طي کرده ايد و شروع مرحله ي دوم امکان پذير است.

قبول دارم. انتخاب بين آن همه رشته که برايتان گفته بوديم، هیچ آسان نيست. اما اين هم نوعي رشد است، اگر بتوانيد بين اين بیست و دو رشته انتخاب کنيد.

البته آن تقسيم بندي کردنمان به دو گروه، مي تواند کار را برايتان ساده تر کند. معيارش هم بر اساس منبع، روش تحقيق و نوع مطالعات و جمع بندي نتايج تحقيقات صورت گرفته است.

اگر خودتان را خوب بشناسيد و علايقتان را، حتما انتخاب درستی از بين رشته هاي زير خواهيد داشت:

گروه پژوهشي اول:

- عرفان و اديان

- تاريخ ايران و جهان

- فلسفه ي اسلامي/ فلسفه ي غرب

- نقد ادبي: ادبيات داستاني/ شعر

- تاريخ ادبيات ايران/ تاريخ ادبيات جهان

- علوم قرآن و حديث

- زبان شناسي

- منطق

- زبان انگليسي

گروه پژوهشي دوم:

- جامعه شناسي

- ارتباطات

- روزنامه نگاري

- اقتصاد

- حقوق

- علوم سياسي

- مديريت

- روان شناسي

- باستان شناسي

- جغرافيا

همه چيز از اين قرار است که اول از هر چيز، شما رشته ي مورد علاقتان را انتخاب مي کنيد. بعد اگر در آن رشته از يک نفر بيشتر بوديد، استادي برايتان در نظر گرفته مي شود؛ این استاد، از دانشجويان خوب آن رشته است. پس شما گروهي تشکيل مي دهيد که مسئوليت هائي هم بينتان تقسيم مي شود:

- شما يک مسئول خواهيد داشت.

- يک نفر هم مسئوليت تبليغات و رابط با گروه پرواز خواهد بود.

- کسی هم بايد مستند ساز بشود. يعني هر جلسه اي که تشکيل مي شود را ثبت کند، يا روند کار را در دفتري بنويسد و از اين قبيل کارها.

قرار بر اين است که يک موضوع کلي در نظر گرفته شود و هر گروه با رويکرد خاص رشته ي خودش، به پژوهش در آن موضوع بپردازد.

حالا فرض کنيد گروهتان تشکيل شد و با استادتان هم آشنا شديد. بعدش چه مي شود؟

استادتان بنا بر طرح درسي که برايتان در نظر گرفته است، هر هفته، زنگ قاصدک، مي آيد و پيشرفت کارهاتان را مي بيند. راهنمائيتان مي کند و توضيح مي دهد که براي هفته ي بعد چه بايد بکنيد. گاهي هم اگر احساس کرد که در مسئله ای مثلا روش تحقيق آگاهي بيشتري لازم داريد، برايتان کارگاهي برگزار مي کند.

الته مکان کارگاه هم به عهده ي مسئول گروه است. بايد از هفته ي قبل، مکاني را که ند نظر دارد، پي گيري کند و حتي کرايه اش را هم با همکاري گروه بدهد. ( نگران نباشيد، ازتان زياد کرايه نمي گيريم)

حالا شما در روند کار افتاده ايد و قرار است که در همايشي که در ارديبهشت برگزار مي شود، کارهاتان را ارائه دهيد. که حتما هم برترين ها امتيازاتي خواهند داشت.

اما ما همينجا رهايتان نمي کنيم.

شما بايد هقته اي يک بار بردتان را به روزرساني کنيد. به هر گروه هم یک فضا در بردها مي دهيم که کارهاشان را ارائه کنند و ماهي يک بار هم در نشريه ي ميلاو که چند صفحه اي را به شما اختصاص داده ايم، بنويسيد ، و قطعا اين ها همه در انتخاب برگزيده ها موثر است.

اما چه بنويسيد؟
اگر بخواهيد دستاوردهاي کارتان را بنويسيد، باخته ايد!

چون گروه هاي ديگر مي توانند از آنها براي ارتقاي کارشان استفاده کنند. شما بايد تجربه هاي شخصي مفيدي که به دست آورده ايد، يا گزارشي از کارهائي که کرده ايد يا هر چيزي بر اساس خلاقيت خودتان را در اين دو فضا، به دوستانتان نشان دهيد.

و ما هم خواهيم ديد که بهترين ها در اين مسابقه، کيستند؟

گمانم يک شماي کلي و حتي کمي جزئي برايتان شرح دادم.

اگر سوالي برايتان پيش آمد، يا پنج شنبه ها که ما مي آييم بپرسيد و يا کامنت بگذاريد.

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:17 توسط زهرا مینائی| |

پخشوهون مین شُو

دو شوُ بید که پخشوهون رِختِن سرُم

مونو گو مین خوِ خوش، مَیی کَرُم

پخشوهون دیدِن سَرُم دَر ز پتوست

گُمبه کندون اومدِن، دیدِن نَرُم

نیششون رفت مین جدار پوستینُم

مو نَنُم اَچه همه رِختِن سَرُم

تا گل صحب دو تیام سر هم نرفت

خو بیدم دوشُو اَ خو بیار شُدُم

فارداشو دوبارتَ بِم حمله بوُیس

نیششون تموم شو بید مین سَرُم

یَه رو دو رو نبیدش ای ماجرا

هفته ها پخشه اومد مین بسترُم

یَه شو آخر پخشه بندی خِریدُم

هیچ نیشی نبید که رَ مینِ لارُم

مو ولی تموم شو بیار بیدُم

او شو هم تیامَ ری هم نَوَندُم

نیش پخشوهون نبید، خُوُم نبرد

میی یارُم خیلی دیر بید ز وَرُم

صحب بُویس رفتُم زیتَری بقالی

پخشه بندَ  سرحال و خوش پس دادُم

دیگه شُوا، پِه شون بازی بِکُنم

همه پِه هم نشینیم، قصه بِگُم

پخشوهون هم عالمی دارِن شُوا

بعدِهِ شاد بید ازَشون ای سَرُم

پی نوشت: کی می تونه این شعرو ترجمه کنه؟ جایزه داره ها!

پی پی نوشت: اگر هم در زمینه های گویش های محلی تخصص زبانی ندارید لا اقل بگید که این شعر به چه گویشی سروده شده؟ این هم یه جایزه ی خوف داره!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:8 توسط زهرا مینائی| |

سلام!

ما بعد از مدتی تاخیر اومدیم!

گروه پرواز منتظر دیدن همکاری شماست!

باید ما رو ببخشید برای این تاخیر.

حتما ادامه خواهیم داشت

البته با کمک شما!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16 توسط زهرا مینائی| |


Design By : Night Skin