تبليغاتX
قاصدک


قاصدک

ابتکاری نوین در نظام آموزشی کشور: "طرح علمی پژوهشی قاصدک"



اینکه هفته ی گذشته قاصدک نداشتید تقصیر ما نبود. من خودم به شخصه کله ی سحر پا شدم آمدم مدرسه و بعد فهمیدم که تشکیل نمی شود. این هفته اما حتما به خوبی و خوشی گذشته است. اتفاقا یک عروس دیگر هم داشتیم. استاد روانشناسی هم عقد کرد و قرار بر این شد که هر هفته حتما یک شیرینی خوران داشته باشیم. اینکه هفته ی آینده نوبت کیست، هیچ معلوم نیست. اما سعیمان بر این است که تا هفته ی آینده یک نفر را برای اساتیدمان پیدا کنیم که این چرخه ادامه پیدا کند. معصومه هم اگر غایب بود به این خاطر بود که سرگرم اسباب کشی بود و نمی توانست بیاید.

ما داریم تلاشمان را برای در آوردن میلاو می کنیم اما شما هیچ همکاری نمی کنید. چهارتا مطلب بیاورید حداقل که ما بتوانیم فصل بهار را راه بیاندازیم. منتظر مطالبتان هستیم.

 
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:2 توسط زهرا مینائی| |

يحتمل اين آخرين پستي است که امسال براي شما مي گذارم. اين وبلاگ در دوم بهمن هزار و سيصد و هشتاد و چهار متولد شد. فراز و نشيب هايي هم طي کرد و امروز حدودا دو سال از آن مي گذرد. اين وبلاگ اساسا براي شماها ايجاد شده بود. اين وبلاگ يک پل بود ميان ما و شما و الیته هنوز هم هست.

چند هفته ي ديگر باز هم همديگر را مي بينيم اما آن موقع که ببينيم همه مان يک سال بزرگتر شده ايم و شايد هم متفاوت تر.

ان شا الله شنبه يک بهاريه ي خوشکل به دستتان مي رسد. بهترين بهاريه! ما بدون امکانات ساختيمش. و با دست خط هاي نه چندان تعريفي مان و با شکلک ها. يک بهاريه ي شلوغ و پلوغ! منتظرش باشيد.

پي نوشت: چون چهار تا از اساتيدتان نيامده بودند ما دو کارگاه برايتان تدارک ديده بوديم. يکي کارگاه آگاهي سياسي بود و يکي کارگاه خواندن و نوشتن. اما همه تان، بر سر توپ زدن و بازي و تفريح و دور هم حرف زدن ( گيرم حرف هاي خاله زنک و غير خاله زنک) را به کارگاه ها ترجيح داديد. خيلي از همه تان تعجب کردم. انتظارش را نداشتم قاصدک را مثل زنگ الافي بدانيد و با نداشتن معلم بخواهيد الافي تان را عيني کنيد. نمي دانم. کاش کمی به کارتان فکر کنيد.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:32 توسط زهرا مینائی| |

ما که از رو نمي رويم. هرچقدر هم هيچ کس نيايد و سري نزند، باز هم مي نويسيم.

اول اينکه يک تحولاتي را که در مدرسه اتفاق افتاده حتما ديده ايد. ما يک عضو جديد آورده ايم که ان شاالله بعدها بيشتر با او آشنا مي شويد. اين يک قلم بود از کارهايي که مي خواهد بکند. بنشينيد و بيبينيد بعد از این چه طور مدرسه را بترکانيم!

دوم اينکه بايد بگويم ميلاو زير چاپ است. فقط اگر ببينيد شايد جا بخوريد. راستش جلد، طراحي هم شده بود. اما چون مورد موافقت مسئولين مدرسه قرار نگرفت عوض شد. بدانيد اين جلد سليقه ي ما نبود. و ما به قولمان عمل کرديم اما خب ما هم گوش به فرمانيم.

سوم اينکه چقدر خوب مي شود اگر بيایيد و اينجا نظراتتان را در مورد بردها بگذاريد. ببينيم تعداد کامنت ها به ده تا مي رسد يا نه! من که چشمم آب نمي خورد.

چهارم اينکه اين هفته هاي آخر...

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:43 توسط زهرا مینائی| |

واقعا از استقبال گرم شما و کامنت های فراواني که مي گذاريد، ممنون و متشکرم. ما را شرمنده مي کنيد با اين همه علاقه اي که نشان مي دهيد. با اين همه ذوقتان!

بگذريم.

خودتان هم متوجه نبوديد که چه صحنه اي بود آن آويزان شدنتان از پنجره! واقعا هم ديدني بود. و خودتان صداي خودتان را نمي شنيديد. نه تنها مدرسه بل کوچه را هم گذاشته بوديد روي سرتان. صداي داد و جيغ و فرياد و صداهاي عجيب و غريب ديگر. استادهاتان مات و مبهوت مانده بودند که اين بچه ها، همان هايند؟ البته که بعضی هاتان سوم بوديد، چون اول ها و دوم ها رفته بوديد خانه هاتان. قضيه ساده تر از اين حرف ها بود. يک عکس. نه! چند عکس نا قابل. همين. براي جلد نشريه مي خواستيم. عجب چيزي بشود. بيبنيد حتما! خيلي عالي و جالب مي شود اين جلد جديد. پر از سبزي. پر از دانش آموزان. پر از شما ها!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:9 توسط زهرا مینائی| |

آهان! ترم جديد هم آمد! ما هم آمديم دوباره و باز هم پنج شنبه. راستش مي گفتيد چه عجب و نمي دانم، چند وقتي نبوديد و اينها! خود شماها که با اين زمستان سرد و برف و يخ و صدمات و مصدومات و فلان؛ يک ماهي امتحاناتان طول کشيد. هفته ي بعدش هم که گويا براي استراحتتان قاصدک تعطيل شد. هفته ي بعدش هم که ما آمديم. پس به موقع آمديم. اينکه نبودنمان به چشم آمده، خب جاي خوشبختي است که شايد شايد شايد دل هاتان مثل دل ما، برامان تنگ شده! ( البته بعيد مي دانم)

من که بين ترم رفته بودم مشهد. خيلي هم بهم چسبيد و کلي هم يادتان کردم. ان شا الله که قسمت شما هم بشود.

ببينم درس هاي قاصدک که يادتان نرفته با اين وقفه؟ دلتان براي استاد هاتان تنگ شد؟ در اين مدت اصلا سري به مباحث کلاسهاتان زديد؟ ( خدا مي داند!)
از هفته ي آينده ان شا الله کلاس ها همه شان برقرار است.

يک خبر خصوصي هم بهتان بدهم. ميلاو دارد در مي آيد. – قيافه هاتان را اینجوري نکنيد- اين بار يک فرق اساسي با هميشه دارد. اين بار کلي عوض مي شود. اين بار هيئت تحريريه داريم و کلي مطلب از خودتان. بله! اين بار فرق مي کند! حالا مي بينيد!

 
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:17 توسط زهرا مینائی| |

مي دانيد آدم سه ساعت در راه باشد يعني چه؟ بله! من نمي دانم تهران چگونه است که اين جايش برف است و آنجايش آفتابي است. من که از خانه زدم بيرون، مثل آدم برفي، سفيد سفيد بودم. و اتوبوس هم دلش براي سرسره بازي تنگ شده بود که کل راه را زيگزاگ بر جاده لغزيد. اين شد که ساعت هفت حرکت ما کشيد به ساعت ده رسيدنمان. وگرنه با آن همه کار، زودتر ها بايد مي رسیدم.

يک خبر هيجان انگيز بهتان بدهم که يک نشريه اي در طول هقته ي آينده ، قرار است به دستتان برسد که خيلي هم خداست! حالا ببينيد. البت بعضي هاتان که گروهتان تشکيل نشده بود، يک دنيا کمک کرديد و منگنه ي آن همه کاغذ را زديد و من کلي شرمندتان شدم. و شماها مي دانيد آن راز نشريه چيست. اما بقيه تان حتما منتظر يک سورپريز باشيد. اين سه ساعت معطلي نگذاشت همان پنج شنبه بهتان بدهم. هرچه زودتر به دستتان مي رسد.ببينيد.

بيبينم! من چند بار بگويم که اگر گروهتان تشکيل نشده است برويد در گروه هاي ديگر؟ هان؟ من چند بار گفتم اگر نرويد غيبت مي خوريد و حالا باقالي و خر و اين حرف ها را چه بايد بکنيم؟ و من تعجبم مي گيرد که هنوز هم نمي دانيد اين چيزها را! و ديگر نمي دانم چه بايد بگويم بهتان. هیچ! جز سکوت.

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 0:13 توسط زهرا مینائی| |

يک هفته که از پانزده آذر بگذرد چندم مي شود؟

بله ديگر. اين هفته يک کاري کرديم که مچ بعضي هاتان را بگيريم. حضور و غياب کرديم. ديديد؟

و مچ بعضي هاتان گرفته شد و بعضي ها هم فراتر از مچشان گرفته شد. آنهايي که رفته بودند در اتاق...

نگذاريد بگويم!

پس از هفته ي آينده  برويد در گروه هاتان مثل دختر هاي خوب بنشينيد.

اين هفته رشته هاتان را انتخاب کرديد و ديگر انعطاف پذيري ما هم حدي دارد. از هفته ي آينده فرض بر اين است که هيچ کس گروهش را عوض نمي کند. باشد؟؟؟

ما که کلي به همتان اميد داريم. ببينيم شما چه کار مي کنيد!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:42 توسط زهرا مینائی| |

اگر گفتيد اين هفته کدام کلاس ها تشکيل نشد؟
باز هم ما هرچه گشتيم و خون و جگر خورديم، براي زبان انگليسي کسي را پيدا نکرديم.

مديريت هم ناگهاني، همين ديشب-پريشب ها، اعلام کرد که نمي آيد. ما مانديم و حوضمان. که حالا فردا چه کار کنيم؟

استاد فلسفه هم در پي مشکلات عديده اي که برايشان پيش آمد کمي(!) دير رسيدند. تصادف و مريضي و الخ.

بقيه کلاس هاتان اما تشکيل شد. گروه هاي علوم سياسي، باستان شناسی، روزنامه نگاري، اديان و عرفان، ادبيات، ارتباطات، روانشناسی. حقوقي ها هم که استادهايش هنوز پيدا نشده است، سرشان بي کلاه نماند و ماجده اين هفته را حضور بهم رساند و تا هفته ي ديگر، استادهاتان حتما خواهند آمد.

من را هم که ديديد. آمدم سر کلاس هاتان عکس گرفتم. و هفته ي آينده، به اميد خدا، عکس هاتان را در وبلاگ مي گذارم.

کلاس شعر اين هفته هم به خوبي و خوشي و سلامتي تشکيل شد. و يک بوهايي هم مي آيد که انگار برايتان برنامه هاي ويژه اي هم دارند. حالا بنشينيد و ببينيد.

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:31 توسط زهرا مینائی| |


Design By : Night Skin