درباره ...
|
|
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
مرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
جستجو گر
طراح قالب
چند مردِ حلاجید؟ ( گپ )
خودتان اصلا تا به حال نوشتن را تجربه کرده اید؟ که
راه به راه مي آييد مي گوييد که چرا آپ ديت نمي کنيد و چرا خسته کننده است و الخ؟
خب باشد. آدم نبايد گناهش را بشورد، اما ما هم وقتی مي آييم، مي بينيم بعضي هاتان
حتي نمي دانيد قاصدک وبلاگ دارد، چقدر فسرده و غمگين مي شويم. يعني اينجوري بهتان بگويم.
رابطه دو طرفه است ديگر. من مي نويسم و کامنت ها از تعداد دست تجاوز نمي کند. ماشا
الله چند نفريد شماها؟ اول و دوم که صد نفري مي شويد. سوم هم بگذاريد رويش صد و
هفتاد. بين اين صد و هفتاد، گيرم بيست هاتان به اينترنت دسترسي نداشته باشيد –
خانم جان! انکار نکن، ما خودمان خوب آمارتان را داريم_ از آن صد و پنجاه نفر بايد
فقط ده کامنت داشته باشيم؟
يک کمي هم با انصاف باشيد ديگر! اصلا قصور از ما، اگر هر هفته وبلاگ را آپ ديت
کنيم خوب است؟ راضي ميشويد؟ مي آييد وبلاگ را بخوانيد، نظر بگذاريد يا حتي خودتان
پست بدهيد؟
اين قول از ما. بينيم شما چند مردِ حلاجيد؟
+
نوشته شده توسط
زهرا مینائی در
جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت
0:28
نتيجه گيري از اختتاميه جشنواره پشه ها: بعله ما آزار داريم!(داور شماره ي 5) ( گپ )
يه سطل آب مي بردم جلو صورتاشون، مي گفتم سر و كله ات رو خيس كن!سوسول بازي دو تا مشت مي پاچيدن تو صورتشون، منم حرصي مي شدم سطل رو خالي مي كردم رو سرشون…خيس خالي مي شدن. يك دو سه مي گفتم و شروع مي كردن فوت كردن تو كاسه اي كه پر آرد بود براي نمايان شدن يه بسته پاستيل و سه ثانيه بعد مثل روح مي شدند! با يه ماسك سفيد كلفت رو صورتشون كه مزه ي خمير نون لواش مي داد! جالب اينجاست كه سه نفر بعدي فورا داوطلب مي شدن!!!!
مسابقه ي آرد بازي كه تموم شد همه داغون و كثيف بودن جز من!
داشتم فكر مي كردم اين بچه هاي مردم چقدر خلند! هيچ كدوم كار به كار من نداشتند! من بودم جاي اينكه خودم رو خيس كنم، سطل رو دمر مي كردم رو هيكل مجري مسابقه!
ييهو ديدم كه بوي نونوايي مي آد! و عطسه و سفيدي و ...
يكي تمام آردي كه از مسابقه زياد اومده بود رو ريخته بود رومن!
به جز اينكه نگران گوشيم شدم كه ازش زيراون كپه ي آرد هيچي معلوم نبود؛ تو دلم كلي به داشتن همچين دانش آموزايي افتخار كردم!
تو دستشويي همه خميري شده بودند جز م.ت كه مسابقه رو پيشنهاد داده بود! گفتم چي فكر كردي؟ يكي از كاسه استيل هاي مسابقه رو برداشتم و شير آب رو باز كردم و داد زدم: اين چرا اينقد تميزه؟؟
اردوگاه لعنتي پر پله بود. كلي هم راه در رو داشت. دويدن با يه كاسه استيل بزرگ و پر از آب هم كه كار آدمهاي ديوونه است فقط و بدتر از همه اينكه فقط من بودم و ز.م ولي بالاخره به دامش انداختيم و علاوه بر تمام هيكلش يه كاسه پر آب هم ريختن تو يقه اش!
تبصره 1: هرگز تو يه اردوگاه بزرگ آب بازي نكنيد چون بيشتر از همه چيز گلو درد مي گيريد!
تبصره 2: هيچ وقت از يه دختر نخوايد كه يه آدم در حال فرار رو بگيره! چون 20 درصد احتمال مي ده كه اگه بگيردش جفتي با كله برن تو زمين. واسه همين هم اين كار رو نمي كنه! فقط گلوي خودتون رو درد مي آريد!همين!
تبصره 3: هيچ وقت تمام انرژي تون رو صرف خيس كردن حريف نكنيد! يه كم انرژي نگه داريد واسه اينكه وقت نوبت خودتون شد بتونيد در بريد!
من به هيچ كدوم اين تبصره ها توجه نكردم.
وخيلي زود نوبت خودم شد با چند تا فرق اساسي:
دانش آموزاي بيشتري من رو مي شناختن و به خودشون جرئت شركت تو اين بازي رو مي دادند. بعلاوه خيس شدن نفر قبل همه رو سر حال آورده بود و به اين بازي علاقمند كرده بود همچنين گرفتن من بسيار راحت بود چون ديگه هيچ رمقي توي تنم نمونده بود از همه بدتر اينكه قبل از اينكه خيس كردن من به فراخوان گذاشته شه به دلايلي من وسط جمع بودم و دستم هم تو دست يكي بود و ...
با ناله ازشون دو ثانيه فرصت گرفتم كه گوشيم رو به يكي بسپرم...
تبصره 4: بعد از تموم شدن آب بازي، توي دستشويي ها رو بگرديد! آدمهاي ترسو و بعضا بسيار عاقل از اون جا پيداشون ميشه! بدون يه قطره اب رو سر و كله شون!
تبصره 5: شما كه خودتون روميشناسيد هميشه دو دست لباس ببريد اردو!
تبصره 6: هيچ وقت بعد از اردو اون مسئولي كه از طرف مدرسه اومده بود رو با مدير و ناظم مدرسه تنها نذاريد، چون رسما كله ميشيد بعد از دو كلام رايزني اونها با هم!
ومن به هيچ كدوم اين تبصره ها هم توجه نكردم!!
و اما نتيجه: گاهي خوبه كه ملت به آدم بگن: فلاني آزار داره!! من دوست دارم اين جمله رو! چون مثل شمشير از رو بستن مي مونه! وقتي يكي به اين نتيجه مي رسه كه شما آزار داريد! خودشو واسه هر كاري آماده مي كنه! بعد شما هر غلطي مي خواهيد مي تونيد بكنيد! بعد به هيش كي بر نمي خوره! در عين حال به همه خوش مي گذره! نهايتا اطرافيان شما به اين نتيجه ميرسن كه چقدر درست حدس زده بودند. در نتيجه هم اعتماد به نفس بندگان خدا مي ره بالا؛ هم شما كلي خالي مي شيد؛ هم به همه خوش مي گذره؛ هم ...
ديروز روز خوبي بود! اگه طبيعت اين قانون رو نداشت كه تمام آدمهاي سر تا پا خيس، توي يه روز خنك، حتما فرداش سرما مي خورن!!
+
نوشته شده توسط
قاصدک در
جمعه دوم شهریور 1386 ساعت
17:41
آخه چرا ما؟؟؟ ( گپ )
نه بیکار بودیم و نه سرمون درد میکرد که برای ملت دردسر درست کنیم!
ما اومدیم چون دیدیم اینجا کمترین چیزی که اهمیت داره ما هستیم!
ما خسته نیستیم ولی انشاءالله به زودی زود میشیم!چون اینجا کمترین چیزی که اهمیت داره ما هستیم!
ما نیومدیم با کسی بجنگیم و اتفاقا همه رو هم دوست داریم. همه هم با ما رفیقن. اصلا چون با ما رفیق بودن کارو سپردن دستمون و گفتن"یا علی"!!! ولی زیاد نگران نباشید! تنها نمی مونیم! خیلی زود دشمنای زیادی دورمونو می گیرن!
از وقتی دنیا اومدیم اسممون قاصدک بود و ما هیچ نقشی تو این قضیه نداریم(این تن بمیره!این یکی رو باور کنید)
هنوز شروع نشدیم ولی اگه بشیم خلق الله رو انگشت به دهن می کنیم.
برامون دعا کنید تا شروع بشیم و تموم نشیم تا اون روزی که دیگه هیچ کس منتظر کسی نباشه!
+
نوشته شده توسط
قاصدک در
یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت
17:37
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by ghasedakefarhang |
