درباره ...
|
|
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
مرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
جستجو گر
طراح قالب
به مناسبت یک ساله شدن قاصدک ( بی نام نامه )
ما را هوس آمد قصه ای سراییدن فی احوال المدرسه الفرهنج و تلمیذاتش و آنچه گذشت بر آن در ایام ماضی و شما را هوس چه بیاید و چه نیاید این قصه همان آش کشک خاله است و خواندن آن بر هر تلمیذ عاقله باقله ای واجب!!!
روزی بود روزگاری بود! فقط یکی بود و ۳۰ و خورده ای آدم دیگر نبودند. آن یکی همان معلم کلاس بود و دیگر طلاب حاضر در جلسه جان های اوراقشان را سپرده بودند روی نیمکت های زهوار در رفته و فکرشان از پیش دوستان قدیمی بگیر تا هزار و چند جای مگوی دیگر در حال سیر بود.
القصه پس از هزار ندبه و زاری به درگاه ایزد متعالی از سوی این جماعت فراری از درس و مدرسه دل فرشته های خدا سوختیدن گرفت و بلوب بلوب بلوب (صدای پای ملائک بید) فکر تحولی آوردند و نازل کردند بر سر یک انسان متعالی...
و او که زوق مرگ شده بود بابت آنهمه استعداد خدا دادی نشست و از خویش اشعاری در وکرد. وانگهی اشعار این طلبه گمنام پخش شد میان طلاب صاحب نام و از آنجا که هیچ ذی حیاتی نتوانست سر در آوردن از این آثار.آن را عجیب نامه شد نام...
آنها که یک عدد شست قناس و مخ تعطیل داشتند سعی کردند بی خیالی طی کنند و این همه خبر جدید را نشنیده بگیرند. به آنها چه که یکی از سر خوشحالی سروده بود:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
ولی دسته دیگر که داشتند می ترکیدند از فرط به قول خودشان کنجکاوی (و در اصل فضولی) در دفتر ناظمه ی عالمه و مدیره ی فاضله را از پاشنه در آوردند بس که آمدند و رفتند و پرسیدند:"اینا رو کی نوشته بید؟؟چقد پاچه خار بید!!!" و آن اولیای مخدره لبخند ژکوندی تحویل داده و پس از چندی عملیات دست به سر کنون و اطلاعات گیرون پاسخ در می کردند که:"بعدا وگوئیم!"
انتشار این آثار و پراکندن آن اخبار و تشکیل شایعات بسیار و پشت سر هم آمدن عجیب نامه های پربار هیچ کدام نتوانست کم کند از آزار دیدن بچه های بی یار بر سر کلاس های ناگوار.و آن طلبه فاضل باز کنج خلوتی یافت و سر به جیب مراقبت فرو برد آنقدر به مغزش فشار آورد که خون دماغ گردید و باز شعر تازه ای از خویش در کرد:
من در این اندیشه/ غرق در خستگی و یأسی شناور هستم/ ولی اما گویا/ از دل این همه خاموشی شب/ ماه و مهتاب نویی/ سر برون آورده/ نکند قاصدک از باد صبا / خبر از طرح جدیدی دارد/ قدمی سوی حقیقت سوی ادراک علوم/ ز دویدن پی آواز حقیقت به میان گل نیلوفر و قرن/ طرحی از جنس دگر...
طلاب فاضل دبیرستان (البته بعضی های با مغزشان) روح تازه ای گرفتندی و شادی از خود بروز می دادند در این نجوا که:" ای ول!! چقدر عجب که کسی از خود فسفر در کرد و روح ما را صفا داد و موجبات عیش و خنده ما را فراهم نمود." و البته اغلب طلابی که خر خر کنان به خواب غفلت خویش ادامه می دادند نه تکانی خوردند و نه ذره فکری به ذهن آکبند خود راه دادند که بفهمند یکی دارد گلویش را پاره می کند که عاقبت از خود چه در بکند؟؟ اینکه منظور چیست و صاحب منظور کیست؟ در خفا ماند و هیچ کس حتی آنها که زیر زیرک ارتباط جاسوس مآبانه ای با ناظمه ی مخدره داشتند هم پی به اصل ماجرا نبردند.
پایان قسمت اول
+
نوشته شده توسط
قاصدک در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384 ساعت
9:27
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by ghasedakefarhang |
