مي دانيد آدم سه ساعت در راه باشد يعني چه؟ بله! من نمي دانم تهران چگونه است که اين جايش برف است و آنجايش آفتابي است. من که از خانه زدم بيرون، مثل آدم برفي، سفيد سفيد بودم. و اتوبوس هم دلش براي سرسره بازي تنگ شده بود که کل راه را زيگزاگ بر جاده لغزيد. اين شد که ساعت هفت حرکت ما کشيد به ساعت ده رسيدنمان. وگرنه با آن همه کار، زودتر ها بايد مي رسیدم.
يک خبر هيجان انگيز بهتان بدهم که يک نشريه اي در طول هقته ي آينده ، قرار است به دستتان برسد که خيلي هم خداست! حالا ببينيد. البت بعضي هاتان که گروهتان تشکيل نشده بود، يک دنيا کمک کرديد و منگنه ي آن همه کاغذرا زديد و من کلي شرمندتان شدم. و شماها مي دانيد آن راز نشريه چيست. اما بقيه تان حتما منتظر يک سورپريز باشيد. اين سه ساعت معطلي نگذاشت همان پنج شنبه بهتان بدهم. هرچه زودتر به دستتان مي رسد.ببينيد.
بيبينم! من چند بار بگويم که اگر گروهتان تشکيل نشده است برويد در گروه هاي ديگر؟ هان؟ من چند بار گفتم اگر نرويد غيبت مي خوريد و حالا باقالي و خر و اين حرف ها را چه بايد بکنيم؟ و من تعجبم مي گيرد که هنوز هم نمي دانيد اين چيزها را! و ديگر نمي دانم چه بايد بگويم بهتان. هیچ! جز سکوت.